روی قبرم بنویسید پسری تنها بود پسری اسیر دست غم و دردها بود بنویسید دلش مثل آیینه صاف بود. عاشقی شكسته دل، تو این دیار بی كس بود بعد مرگم نمی خوام برای من گریه كنید چشمای پر مهرتون رو واسه من خسته كنید اگه عشق من اومد بهش بگین شدم فداش بزارید تا بدونه جونمو ریختم من به پاش بزارید تا بدونه عاشق واقعیش منم اما هیچ وقت نزارید غصه باشه توی نگاش




 

http://presidentiran.persianblog.ir

نويسنده: حمید و زهرا ? تاريخ: ۱۳۸۸/٧/۱٢ ? موضوع: ? لينک اين پست ? نظرات ()

خزان عشق

سلام دوستان عزیز به وبلاگ خزان عشق خوش اومدید

مطالب عاشقانه / اس ام اس و آف عاشقانه/ آرشیو عکس عاشقانه / دانلود آهنگ عاشقانه

لطفا نظرات خود را در همین صفحه(صفحه اصلی) قرار دهید

با تشکر از شما دوستان عزیز 

 

خبر مهم درباره ی خزان عشق

دوستان عزیز و گلم آخرین قسمت خاطره ی من و آخرین مطلب خزان عشق

10/7/88 روز جمعه

میخوام اون روز هم آخرین قسمت خاطرمو بگم و هم پرونده ی خزان عشق رو ببندم.

نويسنده: حمید و زهرا ? تاريخ: ۱۳۸۸/٦/٢٧ ? موضوع: ? لينک اين پست ? نظرات ()

قسمت سوم خاطره ی حمید و زهرا

به نام خدایی که سرنوشت مرا اینگونه نوشت ! ........

 این عکس مورد علاقه ی زهراست

 

 

 

سلام دوستان عزیز خزان عشق

 

با ارزوی قبولی طاعات و عبادات شما دوستان عزیز

امیدوارم از دو قسمت قبلی خاطره ی من خوشتون اومده باشه

از تمامی دوستان تشکر می کنم که با نظراتشون ما را یاری میکنن .

 

 

خلاصه ی قسمت دوم خاطره ی حمید و زهرا

 

قسمت دوم خاطرم اگه یادتون باشه زهرا قرار بود نظرشو نسبت به من بگه که با کلی تلاشی که من کردم اون نظرشو به من نگفت و گفت : باید صبر کنی تا بیام مشهد تا اینکه اومد و روزهای اول موقعیت حرف زدن پیش نیومد تا اینکه یه روز خونه ی یکی از فامیل دعوت بودیم که اونجا .....

ادامشو در قسمت سوم دنبال کنید که چه اتفاقاتی افتاد .....

 -------------------------------

 

قسمت سوم خاطره ی حمید و زهرا

 

یه روز ظهر خونه ی یکی از فامیل دعوت بودیم و اونا هم قرار بود بیان اونجا .

و یه 2 ساعتی مثل همیشه دور هم بودیم و یه خورده ایی از دفعه های قبلی بهتر بود و چند کلمه با هم صحبت کردیم در مورد موضوع ا صل کاری نبود تا اینکه دیدیم مامان من داره با مامان زهرا صحبت میکنه.

و به ما هم نگاه میکنن و یه خورده منو زهرا شک کردیم که دارن چی میگن آخه یه جوری به ما نگاه میکردن ، رفتیم ببینیم موضوع چیه ؟

که به ما چیزی نگفتن ولی ما فهمیده بودیم دارن چی میگن زهرا رو نمی دونم ولی من فهمیدم که چی دارن میگن یعنی حدس میزدم .

تا اینکه دیدم بله در مورد همون موضوعی که فکرشو میکرم دارن صحبت میکنند .

منو و خالم و زهرا و مامان من تو یه اتاق نشستیم که در مورد اون موضوع حرف بزنیم .

بله دوستان هم مامان من و هم مامان زهرا خبر دار شده بودن از این موضوع !!!!......

خلاصه رفتیم تو یه اتاق و خالم سر صحبت رو باز کرد باورتون میشه که یادم نیست چی گفت اصلا ذهنم ابنقدر مشغول بود که هیچی متوجه نمی شدم.

یه حرفایی یادمه که گفت از الان چرا ؟....

منم هیچی نمی گفتم هر سوالی ازم میپرسید هیچی نمیگفتم از خجالت داشتم میمردم .

بعد از کلی حرف زدن که شاید بعضی از حرفا رو نشه اینجا زد قرار شد که من به زهرا دیگه اس ام اس ندم و صبر کنیم چند سال دیگه اگه هنوزم عشق من و زهرا پایدار بود یعنی هم دیگرو خواستیم اونجا یه کاریش میکنیم قرار این شد.

ولی زهرا هیچی حرف نزد و نظر اون که از همه مهم تر بود فهمیده نشد و بعد از 1 ساعتی که خالم با من صحبت کرد تصمیم این شد ما دیگه با هم در ارتباط نباشیم تا بعد ببینیم قسمت چی میشه زهرا هم یه کلمه حرف نمیزد.

خلاصه اون روز این اتفاق افتاد .

و چند روزی دیگه هم مشهد بودن و دیگه نه موقعیتی پیش اومد و نه زهرا قصد داشت حرفی بزنه منم دیگه مونده بودم چیکار کنم .

تا اینکه خونه ی ما دعوت بودن و من اوتجا بهش گفتم اگه میشه عکست رو بده گفت نه نمی دم شاید پیش هیچ کس اینقدر رو نزده بودم هر چی گفتم گفت نه نمی دم فرداش میخواستن برن اون شب عکسشو نداد .

فرداش واسه خداحافظی رفتیم اونجا اینقدر اون روز هم پیله کردم که عکستو بده آخر با ناراحتی که اصلا راضی نبود عکسشو داد اما اصلا راضی نبود که عکسش دسته من یاشه.

و عقربه ی  ساعت اینگار عجله داشت اینفدر سریع حرکت میکرد که به وقت خداحافظی نزدیک میشدیم از یه ساعت قبل اشکای من همینطوری می اومد خیلی سخته برای اولین بار یعد از اینکه عاشقش شدم یه هفته کنار هم بعد بخواد تنهام بزاره واقعا سخت بود.

هر کار میکردم خودمو نمی تونستم کنترل کنم .

تا اینکه ساک هاشونو آوردن بیرون و کم کم آماده شدن و همینطور ثانیه ها میرفت تا اینکه وقت خداحافظی فرا رسید ....

با همه خداحافظی کرد زهرا تا رسید به من ، خداحافظی به زبون من نمی اومد فقط نگاش میکردم اشک میریختم اصلا حواسم نیود که شاید بقیه شک کنند اصلا حالیم نبود اون لحظه ....

و همینطوری نگاش می کردم که ثانیه های اخر هم ببینمش و رفت سوار ماشین شد و ......

بله زهرا رفت اما نه آره گفت نه به من نه گفت

فقط یه عکس یادگاری ازش دستم موندش.

اون روز تا شب اینقدر حالم خراب بود که دلم میخواست یه جا تنها بشینم و فقط گریه کنم به زهرا هم اس ام اس زدم خواب بود آبجیش به من گفت خوابه زهرا حالش خوب نبود و خوابیده ....

تا اینکه رسیدن تهران و قرار شد هفته ای یه بار به هم اس ام اس بزنیم و از حال هم خبر دار شیم .

و وقتی زهرا رفت تهران اس ام اس زدم چی شد جوابتو نگفتی ، رفتی تو مگه قول ندادی اومدی مشهد میگی پس چی شد ؟؟؟؟؟

گفت : به خدا نمی تونم بگم به من حق بده نمی تونم باور کن نمی تونم ..........

منم با خودم میگفتم جوابش نه هست نمی تونه بگه ؟؟؟؟؟

باز میگفتم نه شاید آره هست خجالت میکشه بگه ؟؟؟؟

منم گفتم یه روز باید زنگ بزنم تلفنی باهات صحبت کنم چند روزی گذشت و اینقدر امروز و فردا تا اینکه یادمه تو بیمارستان بودم واسه اینکه دوباره پامو عمل کنم بعد از اینکه از اتاق عمل اومدم بیرون روز بعدش قرار شد ساعت 10 صبح زنگ بزنم و باهاش صحبت کنم .

فردا شد و من ساعت 10 زنگ زدم بهش و بعد از احوال پرسی بهش گفتم مشهد که ما نتونستیم با هم حرف بزنیم نشد حالا زنگ زدم نظرتو بشنوم بازم حرفای همیشگیش( نمی تونم بگم از الان نمی تونم تصمیم بگیرم) بعد از یه ساعت حرف زدن من گفتم خوب فقط یه سوال میکنم اینو جواب بده ؟گفتم اگه از من خوشت میاد بگو 51 درصد آره و اگه بدت میاد بگو 51 درصد نه است تا من بدونم اونم بعد از یه عالمه پیله کردنه من ، گفت 51 درصد آره 49 در صد نه ....

فقط همین یه درصد منو امیدوار کرد و اونم به هزار زحمت از زیر زبونش کشیدم بیرون

این ارتباط ما هفته ای یه بار ادامه داشت و بعد ماهی یه دفعه شد یعنی زهرا دوست نداشت زیاد در ارتباط باشیم تا اینکه مهر گذشت ....آبان گذشت .... آذر گذشت .... دی گذشت ..... بهمن فرا رسید 2 بهمن تولد زهرا بود منم یه عالمه اس ام اس واسه تولدش پیدا کردم و روز تولدش واسش فرستادم کنارش نبودم وگر نه یه کادو واسش میگرفتم (یه نکته بگم اسم کادو اومد زهرا تولد من که 27 تیر بود اومده بودن مشهد واسه من یه هدیه گرفته بود یادم رفته بود بگم الان یادم اومد)

خلاصه اخر اسفند 87 شد و قرار بود دوباره عید بیان مشهد اینبار زیاد استرس نداشتم تا اینکه سال 88 شروع شد یه سال از عاشق شدن من گذشت اما زهرا به من جواب درست و حسابی نداد (خدا میدونه چه موقع میخواد بگه شاید ......)

لحظه ی سال تحویل از خدا خواستم که مهر منو تو دل زهرا بندازه شاید از من خوشش بیاد نمیدونم شاید واقعا زشتم  .....

لحظه ی سال تحویل اونا رفسنجان بودن و بهش اس ام اس زدم و سال نو رو بهش تبریک گفتم و به من گفت هفته دیگه میایم.

و هفته دوم اومدن مشهد و روز دیدار دوباره ی ما فرا رسید ....

مامانم اینا رفتن دیدنشون منم یه جایی رفته بودم بعد رفتم اونجا

رفتم داخل همه بودن با همه احوال پرسی کردم زهرا هم بود بعد نشستیم دور هم ....

بعد از یه دو روز که گذشت من تصمیم گرفته بودم عکس زهرا رو بدم چون به زور ازش گرفتم و اصلا راضی نبود عکسش دسته منه .

منم چون دیدم خوشش نمیاد عکس رو در آوردم و بهش دادم زهرا هم به نظرم خوشحال شد.

اینطوری زهرا راحت تر بود با خودم گفتم شاید لیاقت عکسشو ندارم

که زهرا نا راضیه !!!!

و بعد از سه ، چهار روزی که دور هم بودیم قرار شد سیزده بریم بیرون خیلی خوشحال شدم که امسال قراره سیزده با زهرا بریم بیرون ساله گذشته ما نتونستیم بریم سیزده بیرون یه مشکلی پیش اومده بود .

خلاصه شبش خونه ی ما بودن واسه فردا همه قرار گذاشتیم ساعت 8 ، 9 راه بی افتیم هوا هم خیلی سرد بود گفتیم شاید امسال نشه سیزده بریم بیرون ولی خدا رو شکر روز سیزده فرا رسید و هوا هم بد نبود راه افتادیم و رفتیم خونه ی پدر بزرگم که از اونجا همه با هم راه بی افتیم که .......

 

                                                                                                 ادامه دارد ......

 

 

اگه دوست دارید بدونید سیزده چه گذشت و آخرین قسمت خاطره ی منو بخونید و نظره زهرا رو هم بالاخره بفهمید خاطرات من دنبال کنید .

دوستان عزیز امیدوارم از این قسمت از خاطره هم خوشتون اومده باشه .

آخرین قسمت خاطره ی منو هم بخونید ببینید زهرا آخرش به من آره میگه یا نه ؟؟؟؟؟

 

التماس دعا ((( نظر یادتون نره )))

 

 

 

نويسنده: حمید و زهرا ? تاريخ: ۱۳۸۸/٦/٢٦ ? موضوع: ? لينک اين پست ? نظرات ()

گفته های زهرا از زبون خودش .....

گفته های زهرا ...........

 

 

به خدا قسم اینا از زبون خود زهراست باور کنید دوستان راست میگم .

 

بعضی از دوستان نظر داده بودن میخواستن احساس زهرا رو بدونن موقعی که من گفتم دوستش دارم و عاشقش شدم و اونم هم موقعی که من گفتم عاشقت شدم و هم موقع دیدار گفته چه حالی بهش دست داده .....

 

وقتی حمید گفت عاشقت شدم ودوستت دارم ......

خوب وقتی که تو بهم گفتی اول اسمش ز هست شک کردم خودم هستم

وقتی هم گفتی زیاد تعجب نکردم

انگار از قبل می دونستم

اما نمی تونم احساسمو کامل بگم سخته

اما یه حالی شدم

 

لحظه ی دیدار من و حمید برای اولین بار بعد از اینکه حمید گفت عاشقت شدم .....

حمید : زهرا از قبل به من گفته بود که وقتی خواستید راه بی افتید به من اس ام اس بده و خبر بده تا حاضر شم.

 

از زبون خود زهرا : من بهت گفتم وقتی می خوای بیای بهم اس ام اس بده تا حاضرشم

تو بهم اس ام اس دادی ولی گوشی سایلنت بود

وقتی از خواب بیدار شدم که شما زنگ در خونه  رو زدید (خونه ی پدر بزرگم که اونا اونجا بودن)

سری بلند شدم

از پنجره دیدم شما هستید

گفتم چرا پس بهم اس ام اس نداده

که رفتم دیدم گوشی رو سایلنت بوده

مامانم و بقیه زودتر اومدن پایین

من داشتم حاضر می شدم

دستو پام می لرزید

یه حالی داشتم

حاضر شدم داشتم می اومدم پایین

که پام شروع کرد لرزیدن

بدنم سرد سرد شده بود

دوباره برگشتم بالا

خودمو تو ایینه دیدم

دیدم رنگم پریده

خودم تعجب کردم

یه کم اب زدم به صورتم

حالم یه کم بهتر شد بعد اومدم پایین

نمی دونستم چطوری باهات سلام کنم

 

و بقیه داستان رو هم که قبلا خوندید این حال زهرا بود.

به خدا قسم از زبون خودش بود اینا یه کلمه من اضافه نکردم.

 

نويسنده: حمید و زهرا ? تاريخ: ۱۳۸۸/٦/٢۱ ? موضوع: ? لينک اين پست ? نظرات ()

قسمت دوم خاطره ی من (حمید و زهرا)

شهادت امام علی (ع) رو به تمام دوستان خزان عشق تسلیت میگم. 

تو این شب های عزیز منو و زهرا رو هم دعا کنید التماس دعا داریم.

یکی از دوستان نظر داده و گفته که این داستان واسه من آشناست و میگه این داستان رو قبلا شنیدم دوستان منم اینجا به این روزهای عزیز و به خدا قسم میخورم این ماجرا واسه من اتفاق افتاده و واقعیت داره حالا هر جور دوست دارید برداشت کنید و هر کس از دوستان فکر میکنه از خودم در میارم لطفا دیگه ادامشو نخونه.   

 

به نام خدایی که سرنوشت مرا از بچگی تا حال اینگونه نوشت !..

 

 

 

  

خلاصه ی قسمت اول خاطره ی من و زهرا (حمید و زهرا )

 

من عاشق دختری شدم در تهران که دختر خاله ی من هست و اسمش هم زهراست  و من واسه اینکه به زهرا بفهمونم عاشقش شدم خیلی تلاش کردم تا تونستم به زهرا بگم دوسش دارم و عاشقش هستم و من بعد از اینکه به زهرا فهموندم عاشقش شدم دوست داشتم نظرش رو نسبت به من بگه که آیا منو دوست داره و علاقه داره به من یا نه ؟

که ادامشو میخوام الان تو قسمت دوم خاطرم بگم.

 

 --------------------------

 

 

قسمت دوم خاطره ی من و زهرا (حمید و زهرا )

 

انتظار برای شنیدن جواب های سئوالات زیر از زهرا :

 

زهرا منو دوست داری ؟

                            

                          زهرا عاشق من هستی ؟

 

                                                    زهرا به من علاقه داری ؟

 

 

 

                                                                      زهرا در آینده با من ازدواج می کنی ؟

 

آره دوستان این سئوالات داشت منو اذیت میکرد و نمیدونستم که زهرا منو میخواد یا نه ؟ سعی و تلاش من ادامه داشت تا اینکه شاید زهرا نظرشو بگه خیلی پیله کردم و خیلی تلاش کردم اما زهرا در جواب به من گفت :

 

من نمیتونم از الان تصمیم بگیرم !

من نمی تونم از الان نظرمو نسبت به تو بگم !

و در جواب چرا گفتن من ؟

 

گفت :

من نمیتونم عاشق بشم میفهمی ؟!...

آره انگار واسش سخت بود که باور کنه پسر خالش حمید ازش خوشش اومده و عاشقش شده !

من وقتی بهش میگفتم از من بدت میاد ؟

میگفت : نه

میگفتم خوب جوابت آره هست :

میگفت الان نمیتونم تصمیم بگیرم

 

نمیدونم خجالت میکشید بگه اره یا نه جوابش نه بود و نمی تونست بگه نه !!!....

از طرز رفتارشم نمی شد فهمید !

آخه یه روز با من یه جور بود وروز دیگه یه جور دیگه  واقعا من مونده بودم که منو میخواد یا نه ؟!...

یه روز منو عزیزم صدا میزنه یه روز دیگه خشک و معمولی بود و پیله کردن من هم داشت اعصاب زهرا رو بهم میریخت .

 

چند جا زهرا به من حرفی زد که دوست داشتم زمین باز شه و من می رفتم تو زمین ...

یادم یه بار تو پیله کردن من که زهرا نظرشو نسبت به من بگه ، بهش گفتم من تا کی صبر کنم آخه چقدر صبر خوب نظرتو بگو دیگه ؟

زهرا هم آنچنان قلبمو  شکست ...

 

گفت : مبتونی صبر نکنی مجبور نیستی ؟!!!.............

 

خیلی سخت بود این جملش واسه یه عاشق واقعا سخته ، با خودم گفتم حتما واسش مهم نیستم که به همین راحتی  میگه میتونی صبر نکنی ، مجبور نیستی ؟؟؟؟

 

ولی حمید با این حرفا کم نیاورد ....

وقتی حمید کم میاره که زهرا بگه من تو رو دوست ندارم .

از دوستان کسایی که عاشق شدن می دونن اگه عشقت بهت بگه دیگه دوست نداره دیگه نای ادامه زندگی نداری خدا قسمت هیچ کس نکنه .

 

اینقدر بهش گفتم نظرتو بگو؟

 تا زهرا گفت:  یه کار میکنیم؟ گفتم چی ؟

گفت : تابستون که اومدم مشهد نظرمو میگم که تو رو میخوام یا نه ؟

تا تابستون باید صبر کنی منم با خودم گفتم آره راست میگه باید بهش مهلت داد تا تصمیم بگیره و منم قبول کردم.

قرار شد تابستون  که اومد مشهد نظرشو بگه .

 

و بعد از این من یه خواهشی ازش کردم گفتم اگر اومدی مشهد و جوابت نسبت به من آره بود یه کاری واسم انجام میدی ؟

گفت چی ؟

بهش گفتم اگه جوابت آره بود عکست رو تابستون با خودت بیار بده دست من باشه.

 

بازم موافقت نکرد ، و گفت: نه نمیدم خواهش کردن من هم بی فایده بود زهرا می گفت نه !

تا اینکه اینقدر پیله کردم گفت باشه بیام مشهد در موردش صحبت می کنیم.

 

و اینکه حمید دیگه فقط باید انتظار می کشید تا زهرا بیاد و به تمام سئوالات جواب بده.

ثانیه شماری من شروع شده بود .

20 یا 21 تیر قرار بود بیان  مشهد تا اینکه خرداد تموم شد و اول تیر شد.

تیر 87 هم خیلی خوب بود هم خیلی بد واسه من !...

خوب چون زهرا می خواست بیاد

بد یا یه جوری بد شانسی من که 4 تیر تصادف کردم.

15 ، 16 روز دیگه قرار بود زهرا بیاد که من تصادف کردم با موتور که تاندون انگشت پام قطع شد و از 4 تیر تا 19 تیر من پام تو آتل بود و بعد از اون خودم از پیش خود آتل پامو باز کردم و شروع به راه رفتن کردم و این کارم که زود آتل پامو باز کردم یه عمل دیگه هم واسه خودم خریدم که تومرداد نیمه شعبان بود دوباره پامو عمل کردم.

 

خلاصه بعد از این همه صبر و تحمل کردن حمید ، روز دیدار فرا رسید ....

 

و حمید برای اولین بار بعد از اینکه عاشق زهرا شده بود میخواست تو چشاش نگاه کنه

اونا اومدن و رفتن خونه ی پدر بزرگم ما هم راه افتادیم تا بریم اونا رو ببینیم.

قلبم تند تند میزد که خدایا چی میشه ؟!....

 

اصلا نفهمیدم اون روز چه جوری رسیدیم . خلاصه رفتیم داخل خونه ...

با همه احوال پرسی کردم اما از زهرا خبری نبود تا اینکه بعد از 15 دقیقه ای که من دیگه دل تو دلم نبود زهرا اومد ........

 

چه لحظه ای بود اون لحظه تا آخر عمرم یادم نمی ره خیلی قشنگ بود دیدار ما برای اولین بار بعد از اینکه گفته بودم عاشقت شدم .

تا دیدمش از خوشحالی میخواستم بال در یارم

دوست داشتم بپرم تو بغلش و بهش بفهمونم که چقدر دوسش دارم ولی حیف که نمی شد...

 

خلاصه بعد از احوال پرسی نشستیم دور هم زهرا یه طرف نشسته بود من هم رو به روی زهرا حرفی نمی شد بزنیم با هم چون هنوز خجالت می کشیدم و هم موقعیت حرف زدن من و اون نبود.

تا اینکه اون روز نتونستیم در مورد چیزی حرف بزنیم 2 تا 3 روز از اومدن اونها گذشته بود و من هر دفعه میدیدمش جزء سلام و خداحافظی حرفی نداشتیم و بقیه حرفامون با چشمامون بودیا با خنده بود نمی تونستیم با زبون حرف بزنیم چون یه موقعیت خوب واسه حرف زدن منو و اون پیش نمی بومد.

خلاصه تا اینکه خونه ی یکی از فامیلها دعوت بودیم و اونجا بود که ..........

 

 

                                                                                     ادامه دارد...

 

 

اگه دوست داری بدونید اونجا چه اتفاقاتی افتاد و ببینید آخر زهرا به من جواب آره میده یا نه حتما خاطره های منو دنبال کنید .

  دوستان هر کس سوالی داره در مورد این دو قسمت خاطره از من یا زهرا میتونه بپرسه تو بخش نظرات و جوابتون رو از همون بخش نظرات بگیرید.

خیلی متشکرم و ممنونم که خاطره ی منو خوندید

امیدوارم خوشتون اومده باشه

و حتما خاطره ی منو دنبال کنید...

با تشکر خزان عشق (حمید و زهرا)

التماس دعا

نويسنده: حمید و زهرا ? تاريخ: ۱۳۸۸/٦/۱٩ ? موضوع: ? لينک اين پست ? نظرات ()

قسمت اول خاطره ی من و زهرا

سلام دوستان عزیز در این قسمت وبلاگ میخوام خاطرات خودمو و عشقمو بگم ، که از کجا شروع شد ....

 

دوستان این خاطرات بر اساس واقعیت است

دوستان عزیزم لطفا از این خاطرات کپی برداری نکنید

 

 

من حمید ساکن مشهد    و   عشق منم زهرا ساکن تهران          

 

پسری هستم به نام حمید ساکن مشهد عاشق دختری شدم به نام زهرا ساکن تهران تعجب نکنید که  چی شد عاشق دختر تهرانی شدم

حتما با خودتون میگید دانشجوی تهران ، عاشق یه دختر تهرانی شده نه اشتباه حدس زدید دوست دارید بدونید ماجرا رو خاطرات منو دنبال کنید.

 

 

 

حمید عاشق شد

 

سال 87 یه سال به یاد موندنی واسه من بود اره اغاز سال 1387 برابر است با اغاز عشق حمید و زهرا

آخر سال 86 بود خبر رسید زهرا میخواد بیاد مشهد از خوشحالی میخواستم بال در یارم هر سال خبر میرسید میخواد بیاد انگار دنیا رو به من می دادند

دیگه اروم و قرار نداشتم ثانیه شماری من شروع شده بود

دلم واسش یه ریزه شده بود نمیدونم چرا سال 87 که  اونا اومدن یه حال عجیبی به من دست داد دیدن چهره ی اون منو از این رو به اون رو کرد

اینم بگم زهرا دختر خاله ی منه اره حمید عاشق دختر خالش شد و عشق حمید شروع شد

 

 

شروع سال 87

 

نزدیک 14 یا 15 روز زهرا مشهد بود تا اینکه وقت رفتن فرا رسید ولی من تو این 15 روز نتونستم نه با رفتارم نه با زبونم بگم دوستت دارم مونده بودم چی کار کنم چطوری بگم عاشقت شدم خلاصه نتونستم بگم تا اینکه 15 روز در کنار زهرا به پایان رسید و رفت منو تنها گذاشت و رفت

 

من موندم با حرف های نا گفته ...........

 

ولی حمید تصمیم جدید گرفت و اون هر طور بود میخواست به زهرا بفهمونه که عاشقش شده تا اینکه به خودم گفتم بهتره با اس ام اس شروع کنم.

 

اره شروع کار از اس ام اس بود با چند پیام عاشقانه شروع شد یه پیام بود واسش فرستادم که هنوز یادم نمیره اون پیام بود که حرف های دل منو رو کرد

 

متن پیام دقیق یادم نیست ولی یه جمله ی قشنگش یادم ازش ( دل به دل راه داره ) و من گفتم این جمله اشتباه که میگن دل به دل راه  داره و اون در جواب گفت نه اینطوری نیست.

 

بهش گفتم پس چرا من عاشق یه نفری هستم ولی اون اصلا خبر نداره و متوجه نمیشه

 

این جمله رو که گفتم زهرا جا خورد و گفت تو عاشق کی هستی ؟!!

 

گفتم عاشق یه دختر که دل منو برده گفت اسمشو بگو ما هم بدونیم ؟؟

بهش گفتم خیلی دوسش دارم اونم در جواب گفت فهمیدم عاشق یه دختر تو محلتون شدی حالا بگو کی هست ؟؟؟

 

منم در جوابش گفتم اصلا اون دختر تو مشهد نیست زهرا گفت پس کجای ؟!!

گفتم تهران......... اره اون دختری که عاشقش شدم از تهران ، دیگه فکر کنم زهرا فهمیده بود گفت اسمش چیه ؟؟؟

 

منم گفتم اول اسمش با (ز) شروع میشه

دیگه همه چیز و فهمیده بود گفت اسم کاملشو بگو ؟؟؟

منم گفتم اسمش زهرا هست من عاشق تو شدم اره عاشق زهرا دختر خالم شدم

 

دیگه فهمید ، فهمید ، فهمید ، فهمید .......

 

((تازه زندگی واسه من جالب شدهه تا وقتی عاشق کسی نیستی زندگی واست معمولی و قشنگ نیست همین که عاشق شدی زندگی واست یه رنگ جدید میگیره و خیلی جالب میشه اره اگه عشق نبود اگه عاشقی نبود زندگی بی معنی بود))

 

ولی خیلی سخت بود که بهش بگم عاشقت شدم !!!!

 

من از یه طرفم خیلی سخت بود که با اس ام اس تمام حرفامو زدم

با تلفن که روم نمیشد بهش زنگ بزنم و بگم حضوری هم که  این قدر با تاخیر انداختم که رفتن واسه همین من تمام حرفامو با اس ام اس گفتم خیلی سخت بود اگه گفتید چرا ؟؟؟

 

چون با اس ام اس نمی تونی بهش بفهمونی چقدر دوسش داری با صحبت کردن خیلی راحت میتونی احساسات خودت رو بهش بفهمونی با اس ام اس نمیشه کاره سختیه

 

ولی مجبور بودم خلاصه هر طور بود گفتم و ماجرا تازه شروع شد

 

دلیل گفتن من فقط این بود که بدونه و خبر داشته باشه حمید عاشقش شده و دوستش داره !!!

 

نمی دونم کار اشتباهی کردم یا کار درستی ، ولی عاشقی خیلی سخته نمی تونستم باید بهش میگفتم تا بدونه عاشقش شدم .

 

(تو قسمت نطرات به من بگید کارم درست بوده یا اشتباه مرسی ؟؟؟)

 

از اون رو.ز به بعد من به زهرا پیله میکردم که نظرشو نسبت به من بگه که .....

 

ایا منو میخواد یا نه ؟

ایا از من خوشش میاد یا نه ؟

ایا میتونه تصور کنه من همسر ایندش هستم یا نه ؟

 

این سوالاتی بود که من ازش پرسیدم و در جواب اگه گفتید چی شنیدم

 

به نظرتون از من خوشش میاد یا نه ؟

به نظرتون منو میخواد یا نه ؟

واسه اینکه بفهمید زهرا در جواب به من چی گفت خاطرات منو دنبال کنید ...........

 

ادامه  دارد ............

 

بعد از این جالب میشه خاطره ی من و زهرا دنبال کنید

 

 

با نظرات خودتون درباره این قسمت از خاطرم ، خزان عشق رو خوشحال کنید.

 

 

نويسنده: حمید و زهرا ? تاريخ: ۱۳۸۸/٦/۱٤ ? موضوع: ? لينک اين پست ? نظرات ()

مطالب عاشقانه

i love you

  به نام عشق و سلام بر غم و به نام تو،تو که روزی فراموش خواهی کرد و به یاد روزهای فراموش نشدنی و به نام تو که تنها ستاره شبهای تنهایی ام هستی و قسم به تنهایی که هرگز تو را فراموش نخواهم کرد و قسم غم انگیز عاشقان که تو را دوست خواهم داشت حتی اگر فراموشم کنی و می خواهم ترسیم نمایم که در این دنیای پر از نفاق و دورویی تنها یک نظر سیر سرنوشت و سرگذشت توست پس بگذار برای اولین و آخرین بار بگویم دوستت دارم.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 

آرزویم این است نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد... 

        نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز....

        و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی....

        عاشق آنکه تو را می خواهد...

         و به لبخند تو از خویش رها می گردد...

         و ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد!

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

                  ز مرگم هیچ نمی ترسم
                                                          اگر دنیا سرم ریزد.
                    از این ترسم که بعد از من
                                                         گلم را دیگری بوسد.

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

رمز عاشق بودن

 

می دونی رمز عاشق بودن هر کس اینه :

ساده بودن ، ساده دیدن و ساده پذیرفتن ، پس ساده میگم،

ساده باور کن : خوشبختیت آرزومه

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

    پرسید به خاطر کی زنده هستی؟

         با اینکه دلم می خواست با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو

         بهش گفتم به خاطر هیچکس

        پرسید : پس به خاطر چه زنده هستی؟

        با اینکه دلم فریاد می زد به خاطر تو 

        با یک بغض غمگین 

       گفتم به خاطر هیچ چیز 

       ازش یرسیدم : تو به خاطر چه زنده هستی؟ 

       در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود 

       گفت :  به خاطر کسی که به خاطر هیچ چیز زنده است.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

  

 
  

کاشکی می شد که نیمه شب،                   با همدیگه دعا کنیم

      خدای آسمونا رو                                 با یک زبون صدا کنیم

      بگیم خدای مهربون،                            مارو زِ هم جدا نکن 

     هرگز به عشق دیگری،                         ما رو تو مبتلا نکن      

      کاش مقصد قایق ما،                            یه جای دور و ساده بود 

      که عکس ماه مهربون،                        رو پنجرش افتاده بود

      کاشکی می شد جدایی رو،                    یه جا پنهون بکنیم  

      خارای زرد غصه رو،                        از ریشه داغون بکنیم 

      کاش که با هم یه جا بریم،                    که آدماش آبی باشن

      شباش مثه تو قصه ها،                       زلال و مهتابی باشن

      کاشکی می شد ...                               

     دوســـــــت دارم                                                              

                                          

 

نويسنده: حمید و زهرا ? تاريخ: ۱۳۸۸/٦/۸ ? موضوع: ? لينک اين پست ? نظرات ()

اس ام اس و آف عاشقانه خزان عشق

 اس ام اس و آف عاشقانه خزان عشق

*اس ام اس و آف عاشقانه سری اول* 

می دونی که خیلی خسته ام ٬ می دونی دلم گرفته
می دونی دوریت عذابه
٬
می دونی گریه ام گرفته
می دونم بر نمی گردی
٬
می دونم رفتی که رفتی
همیشه تو مهربونی
٬ واسه این قلب شکسته
 

*********************************

هر وقت یه صدای پیست آنلاین شدن توی یاهو رو می شنوم ، قلبم به تپش می افته که شاید تو باشی ولی باز می بینم که چراغت خاموشه ... قلبم دوباره افت تپش پیدا می کنه 

برای دیدن ادامه ی اس ام اس و آف عاشقانه روی لینک زیر کلیک کنید

نويسنده: حمید و زهرا ? تاريخ: ۱۳۸۸/٥/۳۱ ? موضوع: ? لينک اين پست ? نظرات ()

عناوين مطالب وبلاگ