شهادت امام علی (ع) رو به تمام دوستان خزان عشق تسلیت میگم.
تو این شب های عزیز منو و زهرا رو هم دعا کنید التماس دعا داریم.
یکی از دوستان نظر داده و گفته که این داستان واسه من آشناست و میگه این داستان رو قبلا شنیدم دوستان منم اینجا به این روزهای عزیز و به خدا قسم میخورم این ماجرا واسه من اتفاق افتاده و واقعیت داره حالا هر جور دوست دارید برداشت کنید و هر کس از دوستان فکر میکنه از خودم در میارم لطفا دیگه ادامشو نخونه.
به نام خدایی که سرنوشت مرا از بچگی تا حال اینگونه نوشت !..

خلاصه ی قسمت اول خاطره ی من و زهرا (حمید و زهرا )
من عاشق دختری شدم در تهران که دختر خاله ی من هست و اسمش هم زهراست و من واسه اینکه به زهرا بفهمونم عاشقش شدم خیلی تلاش کردم تا تونستم به زهرا بگم دوسش دارم و عاشقش هستم و من بعد از اینکه به زهرا فهموندم عاشقش شدم دوست داشتم نظرش رو نسبت به من بگه که آیا منو دوست داره و علاقه داره به من یا نه ؟
که ادامشو میخوام الان تو قسمت دوم خاطرم بگم.
--------------------------
قسمت دوم خاطره ی من و زهرا (حمید و زهرا )
انتظار برای شنیدن جواب های سئوالات زیر از زهرا :
زهرا منو دوست داری ؟
زهرا عاشق من هستی ؟
زهرا به من علاقه داری ؟
زهرا در آینده با من ازدواج می کنی ؟
آره دوستان این سئوالات داشت منو اذیت میکرد و نمیدونستم که زهرا منو میخواد یا نه ؟ سعی و تلاش من ادامه داشت تا اینکه شاید زهرا نظرشو بگه خیلی پیله کردم و خیلی تلاش کردم اما زهرا در جواب به من گفت :
من نمیتونم از الان تصمیم بگیرم !
من نمی تونم از الان نظرمو نسبت به تو بگم !
و در جواب چرا گفتن من ؟
گفت :
من نمیتونم عاشق بشم میفهمی ؟!...
آره انگار واسش سخت بود که باور کنه پسر خالش حمید ازش خوشش اومده و عاشقش شده !
من وقتی بهش میگفتم از من بدت میاد ؟
میگفت : نه
میگفتم خوب جوابت آره هست :
میگفت الان نمیتونم تصمیم بگیرم
نمیدونم خجالت میکشید بگه اره یا نه جوابش نه بود و نمی تونست بگه نه !!!....
از طرز رفتارشم نمی شد فهمید !
آخه یه روز با من یه جور بود وروز دیگه یه جور دیگه واقعا من مونده بودم که منو میخواد یا نه ؟!...
یه روز منو عزیزم صدا میزنه یه روز دیگه خشک و معمولی بود و پیله کردن من هم داشت اعصاب زهرا رو بهم میریخت .
چند جا زهرا به من حرفی زد که دوست داشتم زمین باز شه و من می رفتم تو زمین ...
یادم یه بار تو پیله کردن من که زهرا نظرشو نسبت به من بگه ، بهش گفتم من تا کی صبر کنم آخه چقدر صبر خوب نظرتو بگو دیگه ؟
زهرا هم آنچنان قلبمو شکست ...
گفت : مبتونی صبر نکنی مجبور نیستی ؟!!!.............
خیلی سخت بود این جملش واسه یه عاشق واقعا سخته ، با خودم گفتم حتما واسش مهم نیستم که به همین راحتی میگه میتونی صبر نکنی ، مجبور نیستی ؟؟؟؟
ولی حمید با این حرفا کم نیاورد ....
وقتی حمید کم میاره که زهرا بگه من تو رو دوست ندارم .
از دوستان کسایی که عاشق شدن می دونن اگه عشقت بهت بگه دیگه دوست نداره دیگه نای ادامه زندگی نداری خدا قسمت هیچ کس نکنه .
اینقدر بهش گفتم نظرتو بگو؟
تا زهرا گفت: یه کار میکنیم؟ گفتم چی ؟
گفت : تابستون که اومدم مشهد نظرمو میگم که تو رو میخوام یا نه ؟
تا تابستون باید صبر کنی منم با خودم گفتم آره راست میگه باید بهش مهلت داد تا تصمیم بگیره و منم قبول کردم.
قرار شد تابستون که اومد مشهد نظرشو بگه .
و بعد از این من یه خواهشی ازش کردم گفتم اگر اومدی مشهد و جوابت نسبت به من آره بود یه کاری واسم انجام میدی ؟
گفت چی ؟
بهش گفتم اگه جوابت آره بود عکست رو تابستون با خودت بیار بده دست من باشه.
بازم موافقت نکرد ، و گفت: نه نمیدم خواهش کردن من هم بی فایده بود زهرا می گفت نه !
تا اینکه اینقدر پیله کردم گفت باشه بیام مشهد در موردش صحبت می کنیم.
و اینکه حمید دیگه فقط باید انتظار می کشید تا زهرا بیاد و به تمام سئوالات جواب بده.
ثانیه شماری من شروع شده بود .
20 یا 21 تیر قرار بود بیان مشهد تا اینکه خرداد تموم شد و اول تیر شد.
تیر 87 هم خیلی خوب بود هم خیلی بد واسه من !...
خوب چون زهرا می خواست بیاد
بد یا یه جوری بد شانسی من که 4 تیر تصادف کردم.
15 ، 16 روز دیگه قرار بود زهرا بیاد که من تصادف کردم با موتور که تاندون انگشت پام قطع شد و از 4 تیر تا 19 تیر من پام تو آتل بود و بعد از اون خودم از پیش خود آتل پامو باز کردم و شروع به راه رفتن کردم و این کارم که زود آتل پامو باز کردم یه عمل دیگه هم واسه خودم خریدم که تومرداد نیمه شعبان بود دوباره پامو عمل کردم.
خلاصه بعد از این همه صبر و تحمل کردن حمید ، روز دیدار فرا رسید ....
و حمید برای اولین بار بعد از اینکه عاشق زهرا شده بود میخواست تو چشاش نگاه کنه
اونا اومدن و رفتن خونه ی پدر بزرگم ما هم راه افتادیم تا بریم اونا رو ببینیم.
قلبم تند تند میزد که خدایا چی میشه ؟!....
اصلا نفهمیدم اون روز چه جوری رسیدیم . خلاصه رفتیم داخل خونه ...
با همه احوال پرسی کردم اما از زهرا خبری نبود تا اینکه بعد از 15 دقیقه ای که من دیگه دل تو دلم نبود زهرا اومد ........
چه لحظه ای بود اون لحظه تا آخر عمرم یادم نمی ره خیلی قشنگ بود دیدار ما برای اولین بار بعد از اینکه گفته بودم عاشقت شدم .
تا دیدمش از خوشحالی میخواستم بال در یارم
دوست داشتم بپرم تو بغلش و بهش بفهمونم که چقدر دوسش دارم ولی حیف که نمی شد...
خلاصه بعد از احوال پرسی نشستیم دور هم زهرا یه طرف نشسته بود من هم رو به روی زهرا حرفی نمی شد بزنیم با هم چون هنوز خجالت می کشیدم و هم موقعیت حرف زدن من و اون نبود.
تا اینکه اون روز نتونستیم در مورد چیزی حرف بزنیم 2 تا 3 روز از اومدن اونها گذشته بود و من هر دفعه میدیدمش جزء سلام و خداحافظی حرفی نداشتیم و بقیه حرفامون با چشمامون بودیا با خنده بود نمی تونستیم با زبون حرف بزنیم چون یه موقعیت خوب واسه حرف زدن منو و اون پیش نمی بومد.
خلاصه تا اینکه خونه ی یکی از فامیلها دعوت بودیم و اونجا بود که ..........
ادامه دارد...
اگه دوست داری بدونید اونجا چه اتفاقاتی افتاد و ببینید آخر زهرا به من جواب آره میده یا نه حتما خاطره های منو دنبال کنید .
دوستان هر کس سوالی داره در مورد این دو قسمت خاطره از من یا زهرا میتونه بپرسه تو بخش نظرات و جوابتون رو از همون بخش نظرات بگیرید.
خیلی متشکرم و ممنونم که خاطره ی منو خوندید
امیدوارم خوشتون اومده باشه
و حتما خاطره ی منو دنبال کنید...
با تشکر خزان عشق (حمید و زهرا)
التماس دعا
|